پروردگارا ! منم آن کسي که در خلوت از تو حيا نکردم و در جمع مراقب بندگي ات نبودم .
وقتي مژده گناه دادند شتابان به سوي آن رفتم . مهلتم دادي و من از گناه دست نکشيدم پرده پوشي نمودي و من شرم نکردم و معصيت کردم ...
به حلم و بردباريت مهلتم دادي و با پوششت پرده پوشي ام نمودي تا اينکه گويا از گناهانم غفلت کردي و از کيفر عقوبت هاي گناه دورم داشته اي .
گويا تو از من شرم و حيا نموده اي . . .
حمد و ستايش مخصوص خدايي است که وقتي مي خوانمش جوابم را مي دهد . اگرچه در وقتي که او مرا مي خواند و دعوت مي کند سستي و کاهلي مي کنم ...
خداوندي که هر وقت بخواهم او را براي حاجتم صدا مي زنم و ندايش مي کنم . هر وقت میخواهم براي گفتن رازم با او خلوت مي کنم ،پس او بدون شفيع و واسط حاجتم را روامیکند .خدايي که مرا به خودش واگذار نمود و اکرامم کرد و مرا به مردم واگذار نکرد
تا خوار و سبک شوم و اهانتم کنند . . .
خداوندا ! همانا من راه خواسته هاي خلق را بسوي تو ، باز يافتم و چشمه هاي اميد به درگاهت را پُر آب مي يابم . و در هاي دعاي فرياد کنندگان را بسويت باز مي بينم و
مي دانم که تويي که دعاي اميدواران را مستجاب مي کني ...
برگرفته از وبلاگ شهر رمضان
الهی نامه
الهي از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر.
الهي تو پاک آفريده اي وما آلوده کرديم .
الهي پيشاني بر خاك نهادن آسان است ولي دل از خاک برداشتن دشوار است .
الهي ما همه بيچاره ايم و تو چاره اي ، ما همه هيچکاره ايم و تو همه کاره اي .
الهي داغ دل را نه زبان تواند تقرير کند و نه قلم يارد که به تحرير رساند الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است .
الهي اگر از من پرسند که تو کيستي چه گويم؟؟هر چه بيشتر فکر ميکنم دورتر ميشوم .
الهي آنکه در نماز جواب سلام نميشنود هنوز نمازگذار نشده ، ما را با نمازگذاران بدار.
الهي چگونه از عهده اين شکر برايم که اين بي سرو سامان را سامان بخشيدي ؟؟
الهي تو را دارم چه کم دارم ؟پس چه غم دارم .
الهي همين قدر فهميده ام که خدا هست و دارد خدايي ميکند .
ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود و فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند،هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:غرور،دروغ و خيانت،جاه طلبي و...هرکس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي را ميداد.بعضي ها تکه اي از قلبشان را ميدادند و بعضي پاره اي از روحشان.بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد.حالم را به هم ميزد.دلم ميخواست
همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند.
موذيانه خنديد و گفت:من کاري با کسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام
و آرام نجوا ميکنم ، نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد.آدمها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم .
آنوقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: تو با اينها فرق ميکني. تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان آدم را نجات ميدهد.
اينها ساده اند و گرسنه که به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم مي آمد،حرفهايش اما شيرين بود.
گذاشتم که او حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش
نشستم تا اينکه چشمم به جعبه اي عبادت افتاد که لابه لاي چيزهاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم .
با خودم گفتم:بگذار يک بار هم که شده کسي چيزي از شيطان بدزدد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
اما توي آن جز غرور چيزي نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
فریب خورده بودم ....
دستم را روي قلبم گذاشتم اما نبود !! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دويدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم .
ميخواستم يقه ي نامردش را بگيرم . عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم و
قلبم را پس بگيرم .به ميدان رسيدم ، شيطان اما نبود .
آنوقت نشستم و هاي هاي گريه کرد .
اشکهايم که تمام شد بلند شدم . بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم که صدايي
شنيدم ، صداي قلبم را . همانجا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم .
به شکرانه ي قلبي که پيدا شده بود .
ديريست که ميانديشم که پرنده ي در قفس به کدامين آرزو آواز سر ميدهد ؟
به کدامين آرزو بال و پر زدن و شوق پرواز را از خاطر محبوس در زندان از یاد نمیبرد؟
اي پرنده که سرانجام نامعلوم تو حبس ابد در قفس زندگي، به جرم عاشقي،به حکم زندگاني
به مدت مرگ است، سلام مرا به آزادي برسان.
بگو برايش دلتنگم بگو آزاد است آزادي که در زندان تن محبوس ولي در تاق زندگي گرفتار.
اي پرنده، در غروب ملال آور زندگي، پشت حصار قفس، رو به غروب تنهايي چشم به خط
ممتد و تابي انتها کشيده شده ي غروب قفست دوخته ام و بال و پر زدنت را در پشت حصار
آزادي نظاره ميکنم .
بخوان عاشقانه : در حصرت ديدار آزادي خوشبخت شدم.....
روزها يکي پس از ديگري ميگذره آدما به اين دنيا ميان بععضي از اين دنيا ميرن تو يه خونه جشن شادي
از اومدن يه نو قدم به اين دنياس تو يه خونه ديگه اشک سوگواري براي از دست رفتن عزيزشون. دنيا
عجب پستي بلندي داره هر موقع فکر ميکني آخرشي دقت ميکني ميبني تازه رو نقطه ي شروع ایستادی.
زندگي چکار ميکنه که اين همه آدما بهش دل ميبندن مرگ چکار ميکنه که آدما ازش فرارين؟آره حقيقتي
که تو مرگه اونو تلخ کرده اما لذتي که تو زندگيه اونو شيرين کرده. دنيا با آدماش چکار ميکنه؟!
يادش به خير قديما پدربزرگ مادربزرگا ميگفتن" قدر چيزي رو که داري بدون" " تا چيزي رو از دست ندي
قدر نميدوني" درک این حرفا واسه ذهن کودکانه ما سخت بود, اخمامونو تو هم ميکرديم ميرفتيم پي بازي
و بازي گوشي بيخيال دنيا. سالها گذشت بزرگ شديم حالا که چشممو به اين دنياي بزرگ باز شده و از دنياي
کودکانه فاصله گرفتيم ميفهميم که حرفشهاشون طلاي ناب بوده طلا قيمت داره ولي حرفاي اونا نه.
چقدر قديم و قديميا با صفا بودن.
ثانيه ها ميگذره ميشه دقيقه, دقيقه گوي سبقتو ميدزده از ثانيه ميشه ساعت, روزها ساعتها رو دور ميزنن
ميشن ماه, سال ,12 بار مهمان ماه ميشه, ميشه يک ســـال , اما روزها و سالها همونن ميان و ميرن اين
عمر ماهاس که ميره و بر نميگرده و جايگزيني واسش نيست.
سالي که گذشت چکار کردم؟ از پارسالم بهتر بودم يا نبودم اما نه اين عمرم بود که گذشت نميشه بر
گردوندش اما ميشه ازش درس گرفت. امروز که گذشت چطور؟ بهتر از ديروزم بوده يا نه؟ پيشرفت کردم يا نه؟
اين سوالا از بزرگان دينمون بوده حکمتي که توي اين سوالا هست ارزشي بيشتر از يه سوال به اونا ميده
ارزشي معادل يه سنگ محک که آدم خودشو با اون محک بزنه. چقدر خوبه امروزمون از ديروزمون بهتر
باشه و پيشرفت بيشتري کنيم. ميگن انسان تنها موجوديه که نميخواد اون چيزي که هست باشه هميشه ميل
به پيشرفت داره پس قدر بدونيم که اين لحظه ها که رفت ديگه بر نميگرده.
آدمي براي خوب زندگي کردن تجربه ي کافي ميخواد اگه انسان خوب ببينه, با فکرش بسنجه, از دلش جواب
بخواد, هرگز تو کاراهاش اشتباه نميکه چون دل خونه ي خداست و و هرگز اشتباهي ازش سر نميزنه اگه
اشتباه شد از خودمونه. در اين صورت تجربها بيشتر و آسايش و زندگي راحت تر ميشه.
همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است.
زندگي باغي بــزرگه پر از گلــهــاي تـازه![]()
هرکسي يه باغـچه از عشق براي دلش ميسازه
قلــب مــهربون آهــو چشمه رو تو خواب ميبينه
قناري رو خاک گـلــدون به امـــيــد گــل ميشينه.
رفت و برد چیزی که متعلق به خودش بود.
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نمیرم؟؟!!!!!
بابا بی خیال یکم با یه دید دیگه نگاه کنیم به زندگی
با چه دیدی؟؟ ادامش رو بخون تا بهت بگم
عشق چیه؟چه جوریه؟ چه مزه ایه؟
عشق شیرینه با تپش قلب شروع میشه اولش سخته واسه آدم بعدش آسون میشه
همش درست اما اگه اینجوری نشه یعنی عاشق نشدی تو جمع عاشقا جایی نداری ؟؟!!
عاشقی به اینا نیست جا و مکان نداره قانون نداره اومدنش دست تو نیست اما بعضی وقتا رفتنش
دست خودته مگه نه ؟؟
بعضی ها میگن" بر سر در قلب نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت من بیسوادم "
این جمله واسه اون بنده خدایی که یه ضربه ی روحی خورده خیلی جالبه، اما اگه بخوای نگاه کنی
قشنگ با کلمات بازی کرده و از اونا کار کشیده اما اگه بخوای از نظر منطقی نگاه کنی معنی
خاصی نداره فقط واسه همون بنده خدا تعریف و تمجید از گوینده ی این جمله رو در بر داره.
بعضی ها میگن" لاستیک عشقم با میخ نگاهت پنچر شده "!!!!!![]()
یا میگن " زیر تریلی عشقت له و لورده شدم "!!!![]()
![]()
بابا بی خیال!!! این دیگه چه وضع بازی کردن با کلماته ؟؟
یکی مثل سهراب سپهری از پیاله چای ، نان و سبزی ، نور خورشید ، پنیر ، چنان تعریف میکنه و
شعر میگه که انگار بار اوله که این چیزا رو میشنوی. شعر سهراب چنان زیبا ، سبک ، و قابل فهم هست
که مردم عادی (( کوچه و بازاری )) از خوندن شعراش لذت میبرن .
یکی هم مثل ی... میگه : قوری ز قلم قلم ز قوری تو عشق منی گوگوری مگوری!!!!!!!!!!!![]()
آدم با شنیدن این تیکه ادبی اولین واکنشش اینه که نیشش تا پشت گردنش باز میشه
بقیش بماند.![]()
در کل اگه شیرن و فرهاد تو این دوره زمونه بودن : فرهاد میرفت پیمانکاری میگرفت و چند تا کارگر استخدام میکرد تا براش کوه بکنن و دیگه به خودش زحمت نمیداد با این اوضاع و احوال شیرین هم به خسرو جواب مثبت (+) میداد و به فرهاد میگفت :
((قســـــمــــــت نــــــشـــــد))
پس یا عاشق نشو یا بدون و عاشق شو!!!!!!!!..........
با تو خداحافظي کردم شبانه بر خلاف ميلم
اي کاش چشمانم کور ميشد و آن شب را نميديدم
برگشتم چرا برگشتم تا وفايي را ببينم
اي کاش بر نميگشتم چونکه وفايي نبود تا ببينم
با تو خداحافظي کردم و با دست روي صورت برگشتم
اي واي راه چقدرترسناک است چطور تنهايي بر ميگشتم
کجا من کجا من تو را پيدا کنم
برگشتم چرا برگشتم با دو زخم به قلب برگشتم
هر گوشه از وجودم ميکنه از عشق تو فرياد
ميترسم قلبم نزنه وقتي تو نباشي در ياد
به هر که وفايي کردم در اين دنيا
سر آخر شد برايم دشمني در هر دو دنيا
با سلام خدمت تمام بازدید کنندگان عزیز:
بعد از حدود تقریباْ ۳ ماه وقفه میخوام دوباره شروع به نوشتن کنم.
امیدوارم با نظراتتون منو دلگرم کنید.
شهید حضرت علی اصغر ((علیه السلام))
ز بس در خیمه می نالید اصغر به روی مرگ میخندید اصغر
شب عاشور دائم گریه میکرد به روی خاک می غلطید اصغر
مهیا شد برای رزم چونکه پدر بی یار و یاور دید اصغر
حسین آمد به خیمه آنگاه بگفتا در برم آرید اصغر
امام حسین فرمود خواهرم کودک صغیرم را بیاور تا برای آخرین بار او را ببینم و
با او وداع کنم.همینکه شیرخوار را به دست پدر دادند خواست او را ببوسد ناگاه
حرمله تیری را به گلوی شیر خواره زد و او را شهید گرداند..
بعد از آنکه علی اصغر روی دست پدر جان داد امام حسین در حالی که گریه میکرد:
گل نشکفته من پرپر شد رفت همبازی با اکبر شد
شده از گریه نمودن آرام چون به حال دل آن مادر شد
مگر اصغر چه گناهی بودش که چنین غرقه به خون آخر شد
امام از اسب پیاده شد و با شمشیر قبر کوچکی را در زمین ایجاد کرد و آن کودک غرقه به
خون را در همان جا دفن کرد .
بخواب ای کودک در خون تپیده که اکبر در کنارت آرمیده
بخواب ای شیر خوار نازنینم خودم بالین قبرت می نشینم
بخواب ای که جهانی اشکبارت شهادت منتهای افتخارت
................................
شهادت علی اصغر به قدری جانسوز بود که تنها در مصیبت همین شیر خواره
ابی عبدالله فرمودند :((ای کاش در روز عاشورا همه بودید و نگاه میکردید که
چگونه برای کودکم در خواست آب کردم ولی هیچ ترحم نکردند )) .
السلام علیک یا ابا عبدلله
سلام بر آنکه در حمایت ازدین بی یاور ماند
روضه مهدی علیه السلام:
نوحه سرایی و روضه بر شهید کربلا کشته عاشورا و اصحاب با اخلاص و وفادارش
و نیز بر جوانان رشید و ایثار گرش از زبان حضرت مهدی که وارث خون همه مظلومان
است شنیدن و خواندن دارد.
..............................
اوست که بر به خاک افتادگان در بیابان بر آن کشته های بی کس اشک میریزد
گاهی بر آن بدنهای با خون غسل داده شده و گاهی بر آن سرهای بر فراز نیزه ها
زده شده ناله میزند گاهی بر آن رگهای بریده متاثر و گریان است گاهی بر آن پیکر
قطعه قطعه ای که در زیر سم اسبان قرار گرفته اشک و ناله دارد .
اگر سالیان درازی در عاشوراها و مجالس عزا و سوگواری اشک بریزیم و زار زار
بنالیم هرگز به کمترین صره ای از گریه های برخاسته از دل سوخته مهدی (ع)
نخواهد رسید.
آنچنان که فرمود :((شب و روز برای تو گریه میکنم و بجای اشک خون گریه میکنم))
(دست نوشته های یک تنها که به خاطر پرمعنا بودن این مطالب در وبلاگ وارد کردم )
(لطفا مطالعه گردد)
سوگند نامه تنها
بنام سر سلسله دار حکومت پر نواده اشک پرور بی همدلی ،
خالق جسور بی قراری ،
فاتح بی غرور ملک پهناور تنهائی ،
غایت ذجه های بی پایان بی پناهی "
آری ! سلام پر تپشم بر تو باد !
نفسم به شماره افتاده "جان دلم" !
لحظه هایم چیزی نمونده تا در فراق هماغوشی ما به زوال بگذارد !
چرا اونجا که تموم میشم ، صدام میکنی ؟!
چرا نمیذاری نفسمو تو آلودگی هوسهای بی تو بودن از بیخ سر ببرم ؟!
چرا تو نیمه راهی که بین من و "خودم" ، اونو انتخاب میکنم ،
چتر دستای بی توقعتو رو بی پناهی افکار آغشته به دنیام میکشی و با همه حضور
بهم میگی : "میخوای بپری تو بغلم؟!!!"
چرا اینهمه مهر رو سرم باروندی ؟
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که منو داغون کردی به "خودآ" !!!!!!!!!
شب سردي است، و من افسرده.راه دوري است، و پايي خسته..
تيرگي هست و چراغي مرده.مي كنم، تنها، از جاده عبور..
دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت..
غمي افزود مرا بر غم ها....
فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني..
نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است..
هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سکوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي کارد
چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق، اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد
از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت.
عید سعید قربان بر حجاج خانه خدا و مسلمانان مبارک باد.![]()
![]()
![]()
![]()
گذرم افتاد به قبرستان عاشقان..
خيلي تعجب کردم. تا چشم کار مي کرد قبر بود..
پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره؟!
يک دفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود..
جلو رفتم برگهاي روي قبر را کنار زدم که براش دعا کنم..
واي چه مي ديدم!!!
باورم نميشه اون قلبه همون کسي که چند سال پيش دل منو شکسته بود.......
من پرنده نيستم اما سال هاست که دلم در قفس تنهايي محبوس است
دستي کو تا اين قفس را بگشايد و پرواز را بر من بياموزد؟
زندگي چيست؟ عشق ورزيدن سر وجان را به عشق ورزيدن زنده است.
آنکه عشق مي ورزد دل وجان را به عشق مي ورزد عشق شادي است.
عشق آزادي است عشق سرحد آدميزاد است
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست
که از چشمانت جاريست عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناکترين حالت شکسته شود
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روي ماسه ها ترسيم مي کرد.
شايد فکر مي کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش دارد!
بعد از اينکه قلب ماسه اي اش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل بدهد
تا صاف صاف بشود، شايد مي خواست موقعي که دريا آن را با خودش مي برد،
اين قلب ماسه اي جايي گير نکند!
از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي خواست اين طوري آن را خوب خوب بشناسد
و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي خواست!
به قلب ماسه اي اش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه اي هديه داد.
دلش نيامد که يک تير ماسه اي را به يک قلب ماسه اي شليک کند!
براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روي قلب ماسه اي.
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت. نشست پيش قلب ماسه اي و
با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه اي قول داد که هميشه مواظبش است.
براي اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد.
دلش مي خواست پيش قلب ماسه اي اش بماندولي وقت رفتن بود،
نگاهي به قلب ماسه اي کرد و رفت.
چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي گردد و
بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه اي گلي چيد و رفت به ديدنش.
وقتي به قلب ماسه اي رسيد، آرام همانجا نشست و گل ها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه اي ريخت.
قلب ماسه اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود.
زيبايي عشق به سکوته نه فرياد زيبايي عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن عشق خياليه
که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست ميده عشق يه کويره که عاشق تشنه با
رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره عشق سخن گفتن با نگاهه عشق اميد به رسيدن و ترس
از نرسيدنه به راستي محبت چگونه چشمه ايست كه هر كس قطره اي از آن بنوشد يك دريا
خواهد گريست ؟
روزم چو شب سیاه و چه شبها گریستم
مردانه سوختم از هجر و بعد از آن
از پای در افتادم و رسوا گریستم
شمعم که ایستادم و آتش به سر زدم
درانتهای عمر سراپا گریستم
پایم نرفت پیش که دور از غمت شوم
غم بر سر غمم نهاده ز غمها گریستم
بیهوده بر مزار من اشکی ز غم مریز
چون غم بود مرا که از غم دنیا گریستم
شادم که عمرم به آخر رسید و زین پس
نخواهم این شنید که بیجا گریستم
اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم. درختان جاده
زندگيم در حال خشك شدن هستند. افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت
براي ما جدايي را رقم زده . افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي گفتي ما
بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميکنم.
اي كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد اي كاش
فرياد آنقدر بي صدا بود كه حرمت سكوت را نمي شكست اي كاش كلمه ي حقيقت آنقدر با لب ها
صميمي بود كه براي بيان كردنش نيازي به شهامت نبود.
مسافران بهشتي پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست . مسافراني که پياده شدند , بهشتي
شدند . اما اندکي , باز هم ماندند , قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به
مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همين بود . آن که مرا مي خواهد ، در ايستگاه
بهشت پياده نخواهد شد .
سلام به همه
عــــید ســعید فـــطر رو به همه ی مسلمانان دنیا و ایرانیهای عزیز و مخصوصاً خوانندگان
این وبلاگ تبریک میگم.![]()
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه ی شما.
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از
تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين
به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات
دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
رفتنت را ديدم تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني
به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
داستان زندگي من وتو......
يکي بود يکي نبود ، اوني که بود تو بودي اوني که نبود من بودم .
يکي داشت يکي نداشت ، اوني که داشت تو بودي اوني که جز تو
کسي رو نداشت من بود .
يکي خواست يکي نخواست ، اوني که خواست تو بودي اوني که
بي تو بودن رو نخواست من بودم .
يکي آورد يکي نياورد ، اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به
هيچکس ايمان نياورد من بودم .
يکي برد يکي باخت ، اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو
باخت من بودم .
يکي رفت يکي موند ، اوني که رفت تو بودي اوني که بي تو تنها
موند من بودم .
يکي ساخت يکي سوخت ، اوني که ساخت تو بودي اوني که توي
غم تو سوخت من بودم .
و در آخر يکي زندگي رو وداع گفت و يکي زندگيش شد غم انگيز
اوني که زندگي رو وداع گفت تو بودي و اوني که بدون تو زندگيش
غم انگيز شد و توي خودش گريه کرد و مرد من بودم ..........
رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت:تا كولهام از خدا پر نشودبرنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زير لب گفت:
ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رها برگردي
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است،
او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت:
اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛
جز آن كه بايد...
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود هزار سال گذشت،
هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود.
به ابتداي جاده رسيد.
جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود،
جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست.
و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت:
هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي درخت گفت:
زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست!
براي همه آنهايي که بي تقصيرند
دلم ميخواست هرگز آرزويم را نمي کشتند
دلم ميخواست با من مهربان بودند
دلم ميخواست بر شمع مزارم هر شبي ،هر شب نه
حتي يک شب و نه لااقل حتي سحرگاهي نسيمي را روان
از بال يک پروانه ميکردند
دلم ميخواست ميفهميدند گناه من سنگين تر از نگاه او نبود
دلم ميخواست ميتوانستم براي زخم غريبي خود طلب شفا کنم
دلم ميخواست........
که مرا پاي خانه رفتن نيست
چه کنم استاد اگر پرسيد ؟
کوزه ي آب از اوست ، از من نيست
زين شکسته شدن دلم بشکست
کار ايام جز شکستن نيست
چيزها ديده و نخواسته ام
دل من دل است آهن نيست
روي مادر نديده ام هرگز
چشم طفل يتيم روشن نيست
کودکان گريه ميکنند و مرا
فرصتي بهر گريه کردن نيست
دامن مادران خوش است چه شد
که سر من به هيچ دامن نيست
خواندم از شوق هر که را مادر
گفت با من که ، مادر من نيست
کودکي گفت: مسکن تو کجاست؟
گفتم: آنجا که هيچ مسکن نيست
درسهايم نخوانده ماند تمام
چه کنم در چراغ روغن نيست
من نرفتم به باغ با طفلان
بهر پژمردگان شکفتن نيست
گل اگر بود مادر من بود
چونکه اونيست گل به گلشن نيست
چرخ هرسنگ داشت بر من زد
ديگرش سنگ در فلاخن نيست
چه کنم خانه زمانه خراب
که دلي از جفاش ايمن نيست
$$$___